دوباره شروع می کنم از همینجایی که سرم پر حرف است، تا چند دقیقه دیگر وارد روز ششم سال می شویم . از در و دیوار دارد برایم می بارد همه چیز خفه کننده است .اما انگار خیالم راحت است یعنی می دانی همین چند روز است همین که این مهمان های عید بروند و من برگردم بیرجند خوب همه چیز درست می شودچون شاید این بار کار درست را انجام دادم . درست هفت روز پیش برای سومین و اخرین و این بار با تمام وجود تصمیم گرفتم فراموشت کنم این بار فکر نمی کنم برگردم دوست دارم فراموشت کنم تمام خنده هایت را تمام خاطراتت را تمام حرف هایت را تمام منطق درست لعنتیت را و این بار دوست دارم فراموش کنم با تمام وجود دیگر بر نخواهم گشت این بار در مسابقه با خودم برنده خواهم شد خیلی منطقی خواهم ایستاد و فراموشت خواهم کرد می دانی که از فراموشی خیلی می ترسم خیلی ولی این دفعه شبیه جواهری مراقبت می کنم از ان . فراموشی را خدا در روز هشتم به فرزندانش هدیه داد تا فراموش کنند که در بهشت زندگی می کرده اند.درست حدس زدی باز هم از خودم در اوردم .حقیقتش نمی دانم فراموشی از کدام سوراخ جهنم در امده ولی خوب شر لازم است دقیق و بع اندازه اش مثل پنی سیلین یک میلیون و دویصت که قاتل سرماخوردگیست انهم قاتل خاطرات است البته می دانی که بعد یک میلیون دویصت دوباره بدن عفونی شده و تب می کند ولی می دانی که سلامت می شوی بر می خیزی بلند می شوی روزها ادامه دارند .دقیقا یازده روز پیش اعتراف کردم که نمی تونم از تو دست بکشم اما خودت بهتر می دانی اصلا بلد بودی امید را از بین ببری این ها رانمی گویم تا باز ایموجی ها ناراحت برایم بفرستی نه الان که دارم می نویسم اصلا نارحت نیستم یا سر شده ام یا گرمم درست مانند جایگاه لیورپول در جدول که هی بالا و پایین می شود هی بالا و پایین می شود .می دانی تصمیم گرفته ام روزهای رفته ام را دیگر نشمرم خاطرات هم به یاد نیاورم تصمیم جدیدی گرفته ام شروع می کنم به خاظره سازی برای سال های جدیدم تا فراموشی را فراموش کنم تا تو باشی ببینمت اما فراموش شده باشی .
برچسب:
نویسنده: آناهیتا مهدوی