خرید بک لینک

اینقد حرف در سرم دارد چرخ می خورد که حالا ساعت 5 صبح به اینجا پناه اورده ام امروز 26 اسفند است و 4 روز تا سال جدید باقی مانده و استرسی بیخ گلوی مرا چسبیده است که داری سر سال نو چه چیزی را عوض می کنی این سوال لعنتی دارد مغز مرا از تو خراش می دهد و به هیچ فکری در سرم رحم نمی کند تمام افکار لعنتی مرا از بین می برد تا یک چیز نو پیدا کند حتی به خودش جرات می دهد به تصویر تو در مغزم حمله می کند . خواستار حفظ تمامیت ارضی مغزم می شود و با اشوب لذت بخش فکر کردن به تو سر جنگ دارد می گوید این بحران فقط یک راه حل دارد خروج یا ورود ،این دیکتاتوری مغزم قطعا نمی خواهد قبول کند که تمام تپه هایش به تصرف زیبایی تو در امده است نمی خواهد قبول کند وقتی منطقت را و این سفت ایستادنت را می بیند مثل چی لذت می برد خوب مغز است دیگر می شود مثل یک دین باشد اما به درد زندگی ات نخورد. می دانی که دهنم لق است و به تو گفتم که دارم برایت هدیه ای درست می کنم و خوب تو بلاخره بعد داستان های فراوان قبول کردی نمی دانم حس عجیبی دارد اینکه برای اولین بار برای دختری بخواهی جواهری بخری هیچ وقت تجربه اش نکرده بودم به شدت برایم ناشناخته بود نمی دانم بعضی وقتها فک می کنم دارم باتو احساسات جدیدی را تجربه می کنم یا دارم درجا می زنم می دانی بزرگ ترین ترس زندگی ام همین باشد رفتن و روی نقطه ی اغاز ماندن برای منی که دنبال تجربه های جدیدم باور کن که این می تواند حکم مرگ را داشته باشد و این دو گانه ی عجیب تو مغزم بعضی وقت ها شب و روز رژه می رود می دانم منتی به کسی نیست انتخاب خودم هست بوده و خواهد بود می دانم که راه سختی است .می دانی اولی که شروع به نوشتن کردم نمی دانستم چه گونه تمام خواهد شد حالا ساعت ده دقیقه به شش است هوا دارد روشن می شود و من هنوز هم دارم به تو فکر می کتم افتاب همیشه ،تقصیر خودم هم نیست به این احساس معتاد هم نشده ام می دانم که بت هم نشده ای برایم ولی می دانم که دوستت دارم ووقتی به تو فکرم می کنم نمی توانم از خودم ناراضی باشم چون فک می کنم شخص درستی را انتخاب کره ام که ارزشش را دارد.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۵ساعت 5:52 توسط لعنتي |

برچسب: نویسنده: آناهیتا مهدوی تاريخ: شنبه 27 خرداد 1396 ساعت: 4:58

صفحه بندی