من همیشه علاقه داشتم نقد را اکادمیک دنبال کنم و لی هیچ وقت موفق نشدم ، خوب یا شرایطش محیا نبود یا شرایطش اصلا محیا نبود. بسیار واضح و مبرهن است که من عاشق نقد سینمایی بودم به یک دلیل بسیار واضح چون من دیوانه سینما بودم قبله ی امال من هیچ وقت و هیج وقت مرا ناامید نکرد همیشه برایم پناهگاهی می شد برای تمام بدبختی هایم و جدایم می کرد از این روزمرگی لعنتی در شهری در گوشه کویر هر چقدر خجالتی و ترسو بودم،در میان دی وی دی های عزیزم من به شکست ناپدیری تبدیل می شدم که هیج وقت تصور نزدیک شدن به ان را هم در زندگی واقیعم نداشتم، سینما تمام نداشتن های مرا پاک می کرد
حتی کتاب خواندن هم برایم مدلی از سینما بود چون هر لحظه برایش تصویر می ساختم.اما به روال تمام ملودرام های وبلاگ کلیشه کلمه ای ضلع سومی هم این وسط پیدایش شد . فوتبال چیزی که همیشه از تلویزیون پخش می شد البته خیلی خیلی ملموس تر .چرا؟؟ چون من هر روز هفته در مدرسه فوتبال می دیدم ،بلی من فقط تماشگر بودم .حقیقتی که در مورد من هست و اینجا لازم می دانم افشا کنم این است که من هیچ وقت در مدرسه فوتبالیست خوبی نبودم تلاشی هم برای بهتر شدن نمی کردم پس یا مدافع می شدم یا دروازبان و خدارا شاکر بودم چون کل تایم بازی بجه ها داشتن ان وسط به توپ و به همدیگر لگد می زدند و توپ سمت من نمی امد پس مسيولیتی هم به گردن من نبود و من با خیال راحت قابهایم را از بازی بچه ها می بستم و از ان لذت می بردم .چگونگی لذت بردن من از این دو پدیده مرا به سمتی هل داد که هر روز بیشتر و بیشتر به سمتشان کشیده شوم و بیشتر در موردشان بدانم اینقدر که هیولایی سیری ناپذیری باشم که فقط و فقط دانستنش سیرش می کند اینقدر که بین خودم و فیلم ها فاصله بگزارم تا بهتر بدانم که چه می خواهم از سینماو یا اینکه یاد بگیرم برای فوتبال درست بلند بشوم و دست بزنم و احترام بگزارم .من داشتم اینطور بزرگ می شدم تا اینکه باز خدایان هندسه و عشق تصمیم گرفتند این ماجرا تبدیل به مربعی شود بدون قطر بدون وتر مربعی بزرگ که هیچ کدام از اضلاعش مشخص نیست چقدر است و ضلع چهارمی که خودش را تحمیل کرد به این مثلث شکیل ،عشق به جنس مخالف بود چیزی که همیشه از ان می ترسیدم چون برایم مسيولیت می اورد انگار .من چیزی در موردش نمی داستم و سعی هم نمی کردم یاد بگیرم دگم بودم و مقاومت می کردم تا اینکه دختری را دیدم که باید عاشقش می شدم رد خور نداشت من لازم به عشق بودم او هم انقدر خوب و انقدر دور بود که می شد برای نداشتنش سوگواری کرد .هرکاری کردم نتواستم فاصله بگذارم بین خودم و او سعی در جذبش داشتم خیلی هم به او فکر می کردم اما داشتنش هم برایم سخت و دور بود و او تبدیل به بتی شد برای من که برای پرستش و مجاهدت در راهش انگار من اماده بودم .سالی گذشت تا بتوانم حداقلی فراموشش کنم تا جا برای اغوشی که داشته باشم باز شود اما با خودم شرط کردم هر دختری را که تصمیم گرفتم دوس بدارم اخرین دختری باشد که ملاقات می کنم یعنی بتوانم انقدر ایده ال و اهسته جلو بروم وقتی به طرف می گویم دوستت دارم یعنی قرار است سی سال به خیری و خوشی باهم زندگی کینم .ترکیب ایده الیستی وحشتناکم با احساسات شدید معجون غریبی درست کرد که حالا وبلاگ رابطه کلمه هایم حکم مرگ زندگی برایم می گیرند وبلاگ رابطه کلمه که تمام میشود انگار باید سیستم عاملم را هم عوض کنم ارتقا بدهمش و ویروس ها را از بین ببرم و اماده پردازش بزرگتری بشوم .این سالها گزشتند اغوش های بسیار فراموشم شد بت های بزرگی شکستند برایم و حالا منی ماندم که جای خالی تویی که بیایی سی سال که نه ده سال برایم بمانی که صبح به صبح تنفست کنم هنوز خالی است برای همین وقتی حالا می خواهم پیام بدهم تمامی حواس پنجگانه ام از کار می افتد یا وقتی می بینمت انگار وسط یک راکتور هسته ای دارم نقش کاتالیزور را برای سیستم ایفا می کنم منی که عشق را بلد نبودم ،یاد گرفتم پردازش کردم و حالا دارم زندگی اش می کنم .
برچسب:
نویسنده: آناهیتا مهدوی
تاريخ: سه
شنبه
29 آبان
1397 ساعت: 18:44