این فصل طبق معمول لیورپول شروع کرد به ریپ زدن یعنی باز هم مساوی های الکی شروع شد یک دفاع فاجعه و یک خط حمله قوی ولی بی دقت.دوباره بازی های تیم تبدیل شده به سوهان روح برایم به شدت عصبی به شدت بهم ریخته و فاقد.تقریبا زندگی را برایم تیره و تارکرده وقتی عاشق باشی و عشقت جلوی چشمانت پر پر شودو سرکوفت بشنوی و به پشیمانی هم فکر کنی به این که به عقب برگردی یا اینکه اصلا مگر جایی داری در این دنیا و می بینی که همه چیز دارد از هم می پاشد،اینقدر که ارایشگرم برگردد بگوید که دیوانه از همان کنار سوسکی تیمت رو عوض کن ،که باز من به او بگوییم که برادر من همان تیغ را پایین تر بکش که مشتریت بشوم و خوب این خیلی کلیشه است.این یک ترازدی کوچک است ،درباره ی عشق یک خورده تراژدی در باره ی من که فقط این مدلی بلدم عاشق بشوم یعنی تا گردن غرق تو بشوم راه فراری باز نگزارم و همه راه ها به تو ختم شود همه راه هایم به اغوشت ختم شود وقتی که دستانت را باز کردی به اندازه من جا بازکردی در ان تا غرقت شوم بو بکشمت و خوب مخلوق جدیدی خلق شود، خیلی دیوانه تر و خیلی عاشق تر ،عاشق تر از ان که فکرش را بکنی انقدر که اصلا برایم مهم نباشد اخر فصل گندی به اعصابم خواهد خورد یا اینکه کجای جدول باشیم یا اینکه چقدر از تو دور خواهم بود یا اصلا این اینده ی لعنتی چه شکلی خواهد بود ،عاشق تر از این هستم که بتوانم به اینده فکر کنم که وقتی نباشی به تو فکر کنم ،صبح که بیدار می شوم ،خسته که میشوم یا روی ایوان تنها که میشوم حرف تو هست ،تصویر تو هست و خودت که دست به کمر به چهارچوب تکیه کنی و به من نگاه کنی و منی که نمی فهمم داری به چی فکر می کنی .می بینی من تغییر نمی کنم همینی که می بینی هستم یک نفر اماده غرق شدن در حجم عظیم چشمان نگرانت به کلیشه ترین حالت ممکن .
برچسب:
نویسنده: آناهیتا مهدوی
تاريخ: سه
شنبه
29 آبان
1397 ساعت: 18:44