خرید بک لینک
بلاخره سی وبلاگ سالگی کلمه رسید و تمام ان ترسهایی که فکر می کردم سراغم امد .یک حجم وسیعی از تردید دارد من را در خودش غرق می کند.ترس های عجیبی که تا جوان هستی اصلا به ان فکر نمی کنی دنیایی به شدت جدی برای من که تا حالا همه چیز برایم شوخی بوده، منی که هیچ وقت به پشت سرم نگاه نکردم و هیچ وقت خودم را برای چیزی شماتت نکردم ،اشتباهاتم را جزیی از وجودم می دیدم و فکر می کردم برای اشتباه نکردن لازم نیست کاری بکنم.هیچ وقت چیزی را تمرین نمی کردم ،یا یاد می گرفتم یا سراغش نمی رفتم، ممارست و تلاش برای یادگیری چیزی را کار بی خودی می دیدیم اگر تا کنون متوجه نشدید باید بگزیم ترجمه ی جملات بالا یک کلمه است یک کلمه ی پنج حرفی ،تنبلی ،من به شدت بچه ی تنبلی بودم .برای همین سرگرمی هایم مربوط می شد به رفتاری که کمترین میزان تحرک را داشته باشد ، نشستن پای تلویزیون ، دراز کشیدن پای کیهان بچه ها خواندن مادر و حبس کردن خود با یک مشت ادمک سرباز در یک اتاق دو در دو ،هیچ وقت حسرت دوچرخه یا داشتن توپ میکاسا را نداشتم و بزرگترین حسرت هایم مربوط می شد به نداشتن هر گونه کنسول بازی از میکرو بگیر تا پلی استیشن چون والدینم فکر می کردند که دارند مرا از اثار مخرب این قبیل وسایل دور نگه می دارند ولی خوب هرچه تلاش انان بیشتر می شد من هم برای داشتن حریص تر می شدم .

شور نوجوانی می تواند مانند سیلی همه چیز را تغییر دهد می توانند شخصیت دیگری بسازد از کودک اما خوب این اتفاق در به من بشکل دیگری افتاد تنبلی تغییر شکل نا محسوسی داد و تبدیل شد به چیزی که مختصر برایتان بگویم می شود محافظه کاری .قطعا ان دوران نه می دانستم چیست و نه دارد چه می کند با من ،فقط می دانستم که برای هیچ عملی در دوران مدرسه داوطلب نشدم همیشه دستم پایین بود ،هیچ وقت به دنبال ثابت کردن خود نبودم ترجیح می دادم چیزی نباشم تا درگیر بشوم .چالش های بدون هزینه را انتخاب می کردم برای همین هیچوقت فوتبالیست خوبی نبودم ولی طرفدار و فن بینظیری بودم ،سرود نمی خواندم ولی عاشق گروه سرود بودم ،از ریاضی متنفر بودم ولی به ادبیات و تاریخ به شدت دلبسته معجون غریبی از انفعال که فقط خواندن مرا عاشق خودش کرده بود ،خواندن که نه در واقع هر چیزی از قبیل کتاب ،روزنامه ،مجله ،دایره المعارف به دستم می رسید می بلعیدم .

اگر نوجوانی سیل باشد جوانی خود طوفان است همه چیز را له می کند و جلو می برد همه ی دنیایت را بهم می ریزد .

ورشکستگی عظیم پدرم مرا به سمتی برد که دیگر هیچ وقت نخواهم مسولیتی بپذیرم ،خودم را غرق کنم در حال ،بازهم ترجیح بدهم هیچ نباشم تا دست و پا بزنم .وبه ایده الیست ترین شکل ممکن تصمیم گرفتم چیزی نشوم . چیزی نشدم خوب یعنی تقریبا لج کردن با همه این جهانی که از یک جایی به بعد سعی می کند به تو قالبی بدهد که شکل بگیری و به شکل خیلی فاشستی تو را اسیر سیستم ها می کنند پس اتفاقی که افتاد من به تعارض با جهانم خط قرمز هایم جا به جا شد تجربه هایی کردم و هزینه هایی دادم .حالا ایستاده ام بر لبه ی سی وبلاگ سالگی کلمه پسری با یک جوانی با کلیه تفریحات سالم ناسلام ،پر از خواندنی ها ،دیدنی ها ،خوردنی ها، کشیدنی ها،و بوییدنی هاو بوسیدنی ها.دقیقا هیچ چیزی نشدم ،هیاهوی بسیار برای هیچ ،ولی خوب نکته اش اینجاست که از ان راضیم و خوشحالم.اما خوب هر انسانی نقصی دارد و نقص من هم این است که بلد نیستم نقص هایم را ببینم ،وقتی شما درگیر واج ارایی نون و قاف و صاد هستید من دارم این نکته را حلاجی می کنم که چطور بگویم من عاشق نداشته هایم شده ام انگار ،ان انرزی که همیشه دوست داشتم داشته باشم را امروز در دختری یافته ام که حالا ده ماه از دوست داشتنش می گزرد و ان غرور گمشده ای که هیچ وقت نداشتم در تیم فوتبالی یافته ام که سالهای سال غرور را با خود حمل می کند .شاید این متن شلخته ، بد یا حتی مزخرف باشد ولی برای خودم خیلی ارزشمند است چون چیزی شبیه خودم است.

برچسب: نویسنده: آناهیتا مهدوی تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 18:44

صفحه بندی