خرید بک لینک

از وقتی که یاد گرفتم وارد اجتماع بشوم و تصویری حداقلی از خودم در بیرون از مدرسه و خانواده داشته باشم یعنی از اول دبیرستان چاق بودم درست نفهمیدم چی شد اما قطعا ظهور پنتیوم 2 یکی از دلایل به وجود امدن این همراه دوست نداشتنی شده بود و دلیل دیگرش خیلی ساده بود انگار سیر نمی شدم به همین راحتی، میل بیش از اندازه به شیرینی جات و سرخ کردنی ها مرا به یک جارو برقی تبدیل کرده بود. از جنگ های بی امان بر سر ساندویج همبرگر های بوفه مدرسه که با نان سنگگ پیچیده می شد ،تا بلعیدن پیتزا در هر شکل و ابعادی ، تازه همه ی اینها به کنار مادرم سخت معتقد بود که من بو می کشم و جای شکلات هایی که قایم کرده است را پیدا می کنم و من از هیشکدام اینها سیر نمی شدم و همیشه گرسنه بودم .یک نوجوان گرسنه که انگار هیچ وقت سیر نمی شد .با سرعت زیاد مفهوم سیری برایم فراموش شد و این گرسنگی در تمام ابعادم حللول کرد به شکل بی رحمانه ای کتاب می خواندم و از ان بدتر کیلیویی فیلم می دیدم و فله ی رفیق جمع می کردم.مغزم پر شده بود از اطلاعات مزخرفی که انگار هیچ وقت لازمشان نخواهم داشت اما همه را به خاطرمی سپردم . این وسواس لعنتی دست از سر من بر نمی داشت .سیری تبدیل شده بود به مفهوم ناشناخته ای چیزی که خودت باید با ان کنار بیایی نمی توانی از دیگران بپرسی خودت باید به جوابش برسی و خودت باید متر و معیار برایش بگزاری و این کارم راسخت می کرد منی که تبدیل به ماشین حمل شده بودم بی ربط ترین اطلاعات تاریخ را می توانم برایتان بگویم از بازیکنان گم نام تا حجم موتور فلان مدل بنز از جنگ سرد تا انقلاب رنگی همه ضبظ می شد بدون کم و کاست و بدتر از ان انگار همیشه تهدید می شدم برای امتحان دادن تمامیه این مطالب ،یک هارد چند گیگیا بایتی بدون هیچ سی پی یو یا پردازش گری .با این همه من همچنان گرسنه بودم و می دانستم هیچ وقت سیر نمی شوم و هیچ وقت راضی نمی شدم . اما همانطور که مستحضر هستید هرگز نگویید هرگز چون روز گار قطعا به شما خواهد اموخت که همه چیز امکان پدیر است و من زمانی فهمیدم که دختری را دوست داشتم که خیلی خیلی سخت می تواستم به دیدنش بروم . ان اوایل به شدت سخت بود به هیچ وجه نمی تواستم با شرایط کنار بیایم من دوست داشتم اورا همیشه و همیشه ببینم همیشه داشته باشمش .اما خوب قطعا زور شرایط خیلی خیلی بیشتر بود و من هیولای جهان خوار مجبور شدم خیلی خیلی راحت سیر بشوم کم می دیدم و باید به دقت تمام اجزا را به خاظر می سپردم و بعد به دقت انالیز می کردم پردازش می کردم تا تصویر مورد نظرم ساخته شود. من هیچ وقت به ان دختر نرسیدم در واقع هیچ وقت به اون نگفتم که چقدر دوستش دارم اما چیزهای فراوانی اموخته بودم مثل اینکه حالا بلدم وقتی ان طرف میز کافه می نشینی انقدر با دقت نگاهت کنم که بفهمم وقتی داری حرف می زنی دستت روی میز چه بازی می کند وفتی می خندی صورتت په شکلی می شود و چه تعداد دندان دیده می شود یا چشمانت چقدر تنگ میشود یا چه مقدار مو روی پیشانیت ریخته می شود یا مثلا وقتی نگاهت را می ذزدی و من حرص می خوردم به کجا نگاه می کردی یا بوی ادکلنت چنان بلدم که می توانم از همینجا از این گوشه کویر پیدایت کنم می بینی کاملا بلد شده ام ،خیلی چریکی وار با کمترین زمان ممکن بیشترین تصویر را از تو می سازم و خوب خیالم را سیر می کنم . همیشه این داستان در مورد سیری در سرم می چرخد که دو نفر مسافر گرسنه و تشنه به قبیله مهمان نوازی رسیدند مردمان قبیله به شدت از انها پدیرایی کردند و دومرد شروع به خوردن کردند هی خوردند هی خوردند تا یکی از انها به رحمت ایزدی رفت و دیگری به حال مرگ افتاد از دومی پرسیدند سیر شدی؟ ،گفت اورا که روی دست می برند او سیر شد .

+ نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین ۱۳۹۶ساعت 2:31 توسط لعنتي |

برچسب: نویسنده: آناهیتا مهدوی تاريخ: شنبه 27 خرداد 1396 ساعت: 4:58

صفحه بندی