خرید بک لینک

معمولا وقتی شروع به نوشتن می کنم که سرم از حرف در حال ترکیدن است . از یک جاهایی به بعد چشم هایم خسته می شود، از بس که نمی بیند دور برم را ،در واقع استفاده صحیحصی نمی شود از ان .یعنی ممکن است ساعت ها با یک نفر بنشینم و صحبت کنم ولی اورا نبینم یا شروع کنم به ساختن تصویر بر اساس حرف هایش یا کلن اصلن به حرف هایش فکر نکنم عادت بدی که تازگی به ان دچار شده ام تصویری کردنه پدیده هاست. معمولا خیلی وقتها تصور اینده است که مثلا بشینم حساب کتاب کنم که با چه احتمالاتی لیورپول سهمیه می گیرد یا شب اعلام نتایج انتخابات کجا خواهم بود همه چیز خیلی در هم و برهم میشود و مشکل اصلی اینجاست که یک روزی مثل امروز دیوار سفت حقیقت ناگهان در جلو چشمانم بلند می شود می فهمم که لیورپول می تواند به راحتی سهمیه نگیرد و فکرمیکنم هم که شاید هم سمت خوشحال انتخابات نباشم به همین راحتی هیچ وقت تصاویر اتفاق افتاده با تصوراتم همخوانی نداشته و معمولا عجیب ترین حالت ممکن اتفاق می افتد .خسته می شوم از کنار هم چیدن طبیعی رخداد ها با یک پایان عجیب و غریب، باید سعی کنم کمتر کمتر و کمتر فکر کنم . این روز ها وقتی می خواهم به تو فکر کنم ذهنم را درگیر می کنم به کتاب به فیلم به بازی به کار معمولا هم جواب می گیرم ،دقیقا شبیه فیلم های اسلوموشن ازمایش تصادفات سرعت را می گیرم تا یک دفعه با سر برخورد نکنم به دیوار سفت حقیقت .می دانی حقیقت چیست مشکل از خواستن من نیست .قطعا همیشه و همه جا و هر لحظه می خواهمت .معلوم است که دلم می خواهد ببینمت و خندهایت را لمس کند یا صدایت را بشنود .قشنگ قابلیت رسوب گزاری در ذهن را بلدی شاید خودت هم ندانی ،اما دیوار لعنتی درست همینجا و همین نقطه شروع می شود من می دانم می خواهمت ولی همیشه در سطح خواسته ام باقی می ماند .انگار همین بیم و امید دیدن و ندیدن کاملا مرا ارضا می کند و من در همین نقطع متوقف می شوم در واقع دیوار سفت حقیقت نرسیدن من به تو تبدیل می شود به دیوار بلند تنهایی من حسی که انگار دارم به ان معتاد می شوم ،دلم نمی خواهد اوضاع تغییر کند .کم کم عادت کرده ام به تنهایی و حس می کنم ورود هر شخص می تواند تمام این دنیا را بهم بریزد .تنهایی کم کم دارد می رود تا تمام احوالات زندگی ام را تغییر دهد.تنهایی غذا خوردن تنهایی فیلم دیدن ،تنهایی فوتبال دیدن و من دارم از لذت می برم . ولی با این همه یاد تو که می افتم هرازگاهی غلغلکم می دهد که می شود بیایی و همه چیز را بهم بریزی و بمانی و تنهایی بتواند بار وبندیلش را جمع کند و برود اما دوباره من هر روز بعد از ظهر در ایوان کوچک خانه ام رو یک صندلی پلاستیکی می نشینم ومتقاعدش می کنم به ماندن .

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 13:46 توسط لعنتي |

برچسب: نویسنده: آناهیتا مهدوی تاريخ: شنبه 27 خرداد 1396 ساعت: 4:58

صفحه بندی