هیچ وقت اینقدر احساساتم شلخته و از هم پاشیده نبوده است ، بعضی وقت ها اصلا نمی دانم به چه چیزی دارم فکر می کنم .یا اصلا دارم کدام نقطه از زندگیم را مرور می کنم همه چیز را یادم می اید اما خیلی خیلی گنگ دیگر تصویری درست نمی شود ،دیگر خاطره ای یقه ام نمی کند همه چیز در یک خط صاف جلو می رود و من خوشحال می شوم که دارم فراموشی می گیرم، من نشعه ی فراموشی شده ام ،اندک اندک دودش می کنم و غرق می شوم در این جنس ناب فراموشی ، حقیقت دارد چه کسی فکرش را می کرد که یک همچنین روزی هم برسد و داشته باشم فراموشیت را اینجا بنویسم . بیبن اخرین قطرات اش است. می بینی فقط دارم خطابت می کنم .زخم ها دارند هوا می خورند و خوب می شوند ولی هنوز همه چیز روی هواست .گردبادی را وسط گزاشته ام و خودمو و خاطراتم را میانش می گزارم می دانم که دقیقیا در مرکزش نشسته ام تا نا بودی کامل تا یادم نیایی تا همه چیز را بشورد و ببرد این فراموشی عزیز. می دانی، بعد از تو با ادمهای زیادی اشنا شده ام اما انگار دیگر نمی خواهم کسی را بشناسم . می خواهم ببینمشان ،داشته باشمشان ولی دوست ندارم بشنامشان همین فاصله به شدت مناسب است خیلی دور ، خیلی نزدیک .خوبیش این است که دیگر به هیچ چیز و هیچ کس عادت نمی کنم و سرم داِیم مشغول است یعنی دارم فراموشیت را مانند یک عمل مقدس هر روز به جا می اورم مانند یک مومن واقعی هیچ چیز را از قلم نمی اندازم همه چیز دارد رنگ می بازد . شروع کرده ام تمام لحظات نبودنت را با فراموشیت پر میکنم .انگار که در حال انجام فراموشی شما هستم انگار که حال استمراری هستم .
برچسب:
نویسنده: آناهیتا مهدوی