همیشه با شروع نوشتن هایم مشکل داشته ام .البته با امتداد وانتهای انها هم مشکل داشته ام در واقع اصلا نمی دانستم به کجا خواهم رسید اما به هرحال تمامشان می کردم .ولی شروع همیشه مرا می ترسانده ،سنگ بزرگی که همیشه باید کنار می زدم .فیل بزرگی در اتاق که از ترس تصویر کردنش در اتاق را هم باز نمی کردم اما می توانم تضمین بدهم به بهترین نحو ممکن می توانم تمام کنم .انگار برای تمام کردن ساخته شده باشم کاری به باز و بسته بودن این پایان هم ندارم ان را به بهترین شکل ممکن تحویل می دهم دقیقا برای همین شیفته جرارد هستم بازیکنی برای بهترین و درماتیک ترین پایان ها و خالق شب بینظیر استانبول تیم مفلوکی که نیمه اول سه تا می خورد و نیمه دوم با کاپیتان جراردش دوباره بلند می شود جام را می برد بهترین پایان ممکن یا وقتی که سر می خورد حسرت لیگ برتر برای لیورپول از سن من هم بیشتر می شود باز هم محبوبتش چند برابر می شود ،باز هم بهترین پایان ممکن چطور می شود عاشقش نشد چطور می شود جرارد نبود تازه به وفاداریش کاری ندارم . با قلبش برای لیورپول بازی کرد و با منطقش تکرار می کنم با منطقش در ان لیورپول بحران زده ماندگار شد قبول دارم جامی نبرد شاید اگر به چلسی می رفت هرچیزی برایش اتفاق می افتاد و به احتمال زیاد بهترین ها ولی با هوش تر از اینها بود .ماند و استیون جرارد شد شاه مطلق انفیلد .خوب من چرا نباید عاشق این مرد نباشم ،منی که فقط که وقتی بعد چهار سال گفتی که هیچ کس مثل تو مرا دوست نداشته و ندارد و نخواهد داشت ، پس وقتی خداحافظ را گفتی نفس راحتی کشیدم که خوب من که کار خودم کردم .منی که به تو نرسیدم و جراردی که جام نگرفت قطعا و قطعا و قطعا چیزی از ارزش های ما کم نشد. اینجا شهامت اعتبار پیدا می کند وقتی که بجنگی و نرسی هیپچ وقت تقصیر تو نیست .اما سختی دارد نباید نفس کم بیاوری فک می کنی که این چرخه لعنتی به پایان نمی رسد اما وقتش که رسید خوب بلدی تمامش کنی .می بینی دارم از پایان می نویسم شبهایم دارد ارام میشود جهان دارد رنگ های زیادی را به من نشان می دهد دیگر به اعتبار رنگ خرماییشان نمی توانم باشم دیگر نمی توانم نگران رنگ قهوه ای شان باشم . حالا دارم به عکس جرارد روی دیوار نگاه می کنم دوتا دست ها را باز کرده و رو به جمعیت دارد می دود .سبک و راحت استوک ها پشت هم در چمن سبز فرو می روند و شماره هشت قرمز تنش دارد پرفورمنسی از کمال را نمایش می دهد برایش مهم نیست که جام ندارد چون دارد شهامتش را و خودش را جشن می گیرد.
برچسب:
نویسنده: آناهیتا مهدوی