دوباره از اینجا شروع می کنم که لیورپول باز هم برد و من هم باز ندیدم، چلسی را در لندن بارانی شکست داد و من در این برهوت بیرجند این دفعه داشتم به تو فکر می کردم گفته بودم که نمدانم شبیه بردهای زندگی من هستی یا نه ، راستش اصلا وقتی پای تو در میان است چیزی نمی دانم . می دانی تقصیر من نیست تقصیر تو هم نیست نوشتم برایت از موهایت توی صورتم خودت می دانی عاشقانه ترین تصویزی است که از تو دارم ،این فقر رمانتیک حالا این گوشه ی کویر بدجوری تو ذوق می زند قبول کن . فرق زیادی با هم نداشتیم تو ایده الیست ترینه تاریخ بودی من در ایده الیست پسند ،می بینی دارم نمک هم می ریزم خیلی عادی شده است انگار به هیچ چیز رحم نمی کند این تارخ این روزها و ساعت ها این نهنگ تنهایی هرچقدر که یونس باشم ساحلی نیست،شاعرانگی من هم عاریتی شده است ،سه سال از اشنایمان می گزرد و هرچه زدم نشد ،خودت بهتر میدانی ، هر کاری می کنم باز از تو شکست می خورم یارگیری من تو من و پرس تمام زمین هم جواب نداد تو بهتر می دانی شاید یک اماتورم .شاید هم مثل اقای خاص یک راست باید بروم کنار زمین نمی دانم سخت است فراموش کردنت معمولی بودنم هیج جوره نمی شود اما دوره خنجر و فولاد و زدن بر دیده تمام شده شاید ،نمی دانم شاید پایان تلخ باشد،اما این تصویر همیشه همیشه همیشه کنج دذهنم خواهد ماند یعنی گوشه ای را اشغال می کند ومثل یک خاظره خوب قدیمی مثل یک برد مثل یک فینال استانبول همیشه خوب،همیشه خوب یادم خواهد امد .حالا باید از نو بنویسم این جمله ها که تمام شود و به نقطه برسم من دیگر عاشقت نخواهم بود ،شبیه فوتبالیستی که کفش هایش را از پادر می اورد تمیز می کند بندهایش را بهم گره می زند و اویزانشان می کند .
برچسب:
نویسنده: آناهیتا مهدوی
تاريخ: شنبه
27 شهريور
1395 ساعت: 17:56